روزگاری سخت درزندان
روزگاری سرد
گوئیاپندارمان باوهم میشدگرم
باچراغی که همیشه سرد و روشن بود
خواب را چون مومیایی از روان می برد
یک نفر
آنسو
فلان
آن مرد
آنسوتر
که نشسته با خودش اسرار می خواند
آری او
مرد شهر آشوب اکنون خفته آشوب است
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
من نمی دانم
تو که هستی
تو چه می خواهی
تو کجای مسلخ بی راه و برگشت می آ یی
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
ما که دنیا گردهای سرد و منفوریم
چشم های سخت و بی رنگیم
کاسبان این خیابان نسنجیده
مردمان باستان برگشته امروز
کاممان را برده از این شهر بی پروا
آه - ب
تشنگانیم از لب دریا
خواب
زندگانیم از سر پروا
شب نخوابیده پریچه مردمان درد
روز گردان شب یلدا
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
آتش اینجا خوب
آتش اینجا پاک و معصوم است
آتش اینجا آفتابی است بی پروا
کاروانی است پر رونق
شاعری نام آور است اینجا
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
که مردان جهنم
در آن راه میرفتند
من رفتم
خشم همچون خوشه های خشم می جوشید
وز شکاف روزنی کز وهم پیدا بود
خوب پیدا بود
برچسب:
نویسنده: فردین شهریاری
روزگاری سخت درزندان
روزگاری سرد
گوئیاپندارمان باوهم میشدگرم
باچراغی که همیشه سرد و روشن بود
خواب را چون مومیایی از روان می برد
برچسب: فردین شهریاری,
نویسنده: فردین شهریاری