شعر های فردین شهریاری

من نمی دانمتو که هستیتو چه می خواهیتو کجای مسلخ بی راه و برگشت می آ یی

مسلخ

تو که هستی

های

منظر چشمان بی سویت گرازان باد

ای سکندر

بسته بر کانون چشمانت خزانی سخت

برده بر مکث صدایی سرد

مانده بر راهت تلی از مار

شب روان روبهان،کفتارها،سگها

و شغالان نگون بختی که می خواهند

جسم مردار تو را با زخم دل هر دم

قطعه قطعه کنند

من نمی دانم

تو که هستی

تو چه می خواهی

در پی راهی؟

آوایی؟

چه ...

تو ...

نمی دانم

تو کجای مسلخ بی راه و برگشت می آیی

کامران شهرهای درد را مانی

وامدار مرزهای سخت را خوانی

سایه های چشمه های زهر هستی تو

من نمی دانم

تو چه هستی

تو چه می خواهی

من چه نفرینت کنم

ای خسته نفرین مست

سو سوی جنگاورانت پر تلاطم باد

خانه اندوه الفاظ فرو خرده

ای سکندر

ای فلان بر سر

ای فلان بر در

ای نهان بر کاسه های خالی اشکوب

چادر اسطوره های بی در و پیکر

چاه افکارت جنون آمیز

ای سکندر

شاه بی فرجام

ریشه خشکان و زوال سازه ایران

آن سراسیمه عبور آتشین پیکر

موضوع : | بازدید : 66
برچسب ها : ,

برای حمایت از ما این مطلب را به اشتراک بگذارید :

googlereader googleplus stumbleupon facenama digg cloob twitter facebook facebook
English Translation

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1392ساعت 3:37 توسط فردین شهریاری |