شعر های فردین شهریاری

  روزگاری سخت درزندان روزگاری سرد گوئیاپندارمان باوهم میشدگرم باچراغی که همیشه سرد و روشن بود خواب را چون مومیایی از روان می برد  

مومیایی

روزگاری بد

روزگاری کوفتی-بی آشیان بی در

انتهای سایه های بی اسمانی بود

وای و وای و وای

های و های و های

آسمان انگار از هرخانه پیدابود

روی خود از سوی ما انگار می گرداند

 

 

روزگاری سخت در زندان

روزگاری سرد

وخدا نزدیک تر ازهرشب و هر روز پارین روز

سقف حتی حایلی برمن نمی مانست

دست می بردم،خدا را لمس می کردم

 

شب،شبی تاریک

روز روزی سرد

لیک از افکار من از هر طرف انگار می خندید

انتهای کاروانی کز دلم می رفت

تابجوید سرنوشتی را

آه -آزادی مجالی رانمی دزدید

 

وای از روزان بی مجمر

وای از شبهای بی یاور

کاسه سوراخ صبرم لیک خالی بود

شب پرستان دلم راباز می افسرد

 

مانمی دانیم

راستی اصلا نمی دانیم

یا نمی خواهیم

و روزگار سخت در زندان

روزگاری سرد و تنهابود

ما سه فرد بی گنه بودیم

دست تقدیر از ورا ما را چنان می کرد

ما را چنان می ساخت

 

روزگاری سخت در زندان

روزگاری سخت

گوئیا پندارمان با وهم می شد گرم

شاید آنجا ما فقط بی آشیان بودیم

یا سوار سرنوشتی بر زمان بودیم

کاروانی خسته در حال گذشتن بود

شاعری مردار خود را با جفا می خورد


موضوع : | بازدید : 119
برچسب ها : فردین شهریاری,

برای حمایت از ما این مطلب را به اشتراک بگذارید :

googlereader googleplus stumbleupon facenama digg cloob twitter facebook facebook
English Translation

نوشته شده در سه شنبه 13 اسفند 1392ساعت 3:31 توسط فردین شهریاری |